تبليغاتX
کاغذ مچاله

کاغذ مچاله

کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد که با ناله ای بغض آلود بر دیار این دل خسته اشک می ریزد...

زود دیر می شود

چشمانش پر از اشک بود به من نگاه کرد و گفت : فقط امروز برای مدت زیادی از برم میروی بگو که دوست دارم به چشمانش خیره شدم قطره های اشک را از چشمانش زدودم و بر لبانش بوسه ای زدم اما نگفتم که دوسش دارم ...
روزی که به سوی او رفتم آنقدر خوشحال شد که خود را به آغوش من انداخت و سرش را بر روی سینه ام فشرد و گفت امروز بگو دوسم داری دستهای سفید و بلندش را گرفتم اما باز نگفتم که دوسش دارم ... ماهها گذشت در بستر بیماری افتاد با چند شاخه گل میخک سرخ به دیدارش رفتم کنار بالینش نشستم او را نگاه کردم به من گفت : بگو که دوسم داری میترسم که دیگر هیچ وقت این کلمه را از دهانت نشنوم اما باز بوسه ای بر لبانش زدم و رفتم ...
وقتی که آن روز به بالینش رفتم روی صورتش پارچه ای سفید بود وحشت زده وحیران پارچه را کنار زدم تازه فهمیدم چقدر دوسش دارم فریاد زدم : به خدا دوست دارم اما...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 12:35  توسط فاطمه  | 

افسوس

روزگاري بود كه سهم من از زندگي تنها نيمكتي خشك و چوبين بود كه در كنار جاده زندگي به آن تكيه داده بودم ...
و نظاره گر مسافران اين جاده بودم كه گهگاهي دستي برايم تكان ميدادند ...
چشمانم خسته از تكرار جاده و تنم هر لحظه پر تر از احساس پوسيدگي نيمكتم ،

تنها مسافران را با تبسمي سرد بدرقه مي كردم ...
اما روزي از روزها تو آمدي ،تو آمدي و تنها بايك نگاه ،آري با يك نگاه با چشماني كه گويي سالهادر چشمانم خيره بوده اند،
از كنارم گذشتي...
و آن لحظه در من حتي ديگر تواني براي
تبسم به نگاهت نمانده بود ....
وديگر هيچ نيمكتي نتوانست مرا در خود نگه دارد ...
واكنون سالهاست كه بدنبال آن نگاه پا به جاده عشق تو نهاده ام...
ولي افسوس هيچگاه آنرا نيافته ام ...


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 12:27  توسط فاطمه  | 

اخوان ثالث

لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام، مستم
باز می لرزد دلم، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های، نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
های، نپریشی صفای زلفکم را، دست
و آبرویم را نریزی، دل
ای نخورده مست
لحظه دیدار نزدیک است..

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 16:23  توسط فاطمه  | 

یا زهرا

تو آسمون بی کسی

با من بمون خورشید من

ابر سیاه و پس بزن

ستاره ی امید من

با رفتن تو حیدر غریبه

ورد زبونم امن یجیبه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 11:59  توسط فاطمه  | 

آخرین دیدار...

پدر كودك را بلند كرد و در آغوش گرفت. كودك هم ميخواست پدر را بلند كند. وقتي روي زمين آمد دست هاي كوچكش را دور پاهاي پدر حلقه كرد، تا پدر را بلند كند ولي نتوانست.
با خود گفت حتماً چند سال بعد مي توانم... بيست سال بعد پسر توانست پدر را بلند كند.
پدر سبك بود. به سبكي يك پلاك و چند تكه استخوان...

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 6:22  توسط فاطمه  | 

دیگر بس است...

پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد. دست برد و از جیب کوچک جلیقه اش سکه ای بیرون آورد.
در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد: «صدقه عمر را زیاد می کند.»
منصرف شد....

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 6:6  توسط فاطمه  | 

دیرتر از دیر...

هوا سرد بود و كم كم دانه هاي برف، سطح شيشه ماشين را مي پوشاندند. هر لحظه بر سرعتم مي افزودم و گاهي از آيينه جلو، پشت سرم را ديد مي زدم كه كسي تعقيبم نكرده باشد. هنوز هم برايم فابل باور نبود كه چنين كاري انجام داده ام. دختر بيچاره، وقتي ببينه ماشينش نيست، قيافه اش ديدني مي شه. تا تو باشي وقتي ميري دکهء روزنامه فروشی، ماشينت رو خاموش كني. اصلاً تو رو چه به سوار شدن زانتيا. كم كم هوا تاريك مي شد و چراغهاي كنار خيابان در حال روشن شدن. صداي ضبط را بلندتر كرده و شروع كردم به ويراژ دادن.
تقریبا اطراف محل خودمون بودم كه ناگهان زني را با چادر مشكي وسط خيابان ديدم. بي اختيار، فرمان را به سمت او چرخاندم. با سرعت بالا، ضربهء شديدي به او وارد كرده و پرتش كردم. سرعتم را كم كردم، بدنم سرد شده بود و جلوي چشمانم سياهي ميرفت. صدايي در گوشم زمزمه كرد: "چرا وايستادي؟ مي خواي خودت رو توي دردسر بندازي؟" با عصبانيت داد زدم:" لعنتي". به سرعت از محل دور شدم. از چنـد چهارراه گذشتم، ماشين را داخـل كوچه اي، پارك كرده و سرم را روي فرمان گذاشتم.
ضربان قلبم آنقدر شديد بود كه هر لحظه فكر مي كردم از جا كنده مي شود. چشمانم را بسته و به فكر فرو رفتم. بعد از چند لحظه صداي زنگ گوشي موبايلم، مرا به خودم آورد. گوشي را سريع برداشته و نگاهي به شماره اش انداختم، از تلفن عمومي بود. دكمه گوشي را فشار داده و آن را آرام نزديك گوشم بردم. سرو صداي زيادي از آن طرف خط، به گوشم مي خورد. با خونسردي گفتم: "الو" به سختي فهميدم صداي برادرم حميد است كه تكه تكه حرف مي زد: "الو، سعيد، سريع خودت رو به بيمارستان برسان... مامان... مامان.. يه زانتيا بهش زده و فرار كرده..."

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 18:14  توسط فاطمه  | 

تولد...

تولد
   تولد
     تولدم مبارک

مبارک
   مبارک
     تولدم مبارک

امروز تولدم بود ولی هیچ کی از ته قلبش بهم تبریک نگفت...

ولی من خودم خودم رو دوست دارم و به خودم تبریک می گم

آدم باید مثل من مستقل باشه...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شاید هنوز یادش باشه

امروز تولد منه

شاید بازم دلش بخواد

بیاد بهم سر بزنه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:41  توسط فاطمه  | 

پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود، به ماهی نگاه کرد و گفت: "سقف قفست شکسته، چرا پرواز نمی کنی؟"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:7  توسط فاطمه  | 

کاغذ مچاله

ممنون از دوست خوبم که این تصویر رو واسم فرستاد...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:5  توسط فاطمه  |